وقتی همه بی تفاوت میشویم

چند وقت پیش کتابی میخوندم به اسم دموکراسی یا دموقراضه، توش یه جایی یه جمله ای داشت که قلبمو درد آورد، منو یاد خودمون انداخت، بدجور!

“مردم عادت میکنن”

مدتیه برای انجام یه سری کارها مجبورم بازم بینه ادارات و موسسات دولتی رفتو آمد کنم و اون استهلاکو اتلاف وقت همیشگیو نا هماهنگیو تحمل کنم.
همش دارم فکر میکنم چی کار میشه کرد؟

 

نگاه میکنم میبینم مثلا طرح “پلیس + ۱۰″  خیلی تونسته تو جای خودش شرایطو بهتر کنه، یه تجربه موفق.

به کشورهای جهان اول فکر میکنم که توشون این امور روزمره اداری چه طوری مدیریت میشن؟

به این همه جون بیکاری که اطرافم هستن و میشه برای درست کردن این اوضاع بسیجشون کرد فکر میکنم.

تو این بین بعضی خاطراتم برام یاد آوری میشه:

 

یادم میاد برای انجمن های دانشگاه یه پرتال کامل نوشته بودم و هاستو دامینشم خودم تامین کرده بودم، رییس دانشگاه تاییدش کرد و پاس داد مسيول پژوهش اونم برگشت گفت : “آقای احمدیان شما فیس بوک۲ نوشتی؟ این دانشجوها هنوز فرهنگشو  ندارن! باید چند نسل بگذره!!!” حالا من هر چی گفتم بابا از کجا معلوم چند نسل بعد هم همین حرفو نزنن؟ مثلا ما توی محیط دانشگاهی هستیماااا. اون همه زحمتو دوندگی هیچی شد.

 

یادم میاد برای گرفتن یه گواهی اشتغال به تحصیل ساده سه روز رفتمو امدم، یه روز ساعت ۱۲ رفتم مسيولش نبود، گفتم خب لابد دم ظهرا نیس، یه روز ساعت ۱۰ رفتم نبود! آخر روز سوم رفتم از یکی از مدیر گروههای دانشکده انسانی گواهی اشتغالمو گرفتم! بعد رفتم پیش رییس دانشکدمون جریانو تعریف کردم و گفتم اگه اجازه بدین با هزینه خودم یه سیستم تحت وب بنویسم که این کارو آسون کنه؟ گفت نرم افزار های ما از تهران میاد و ما اجازه استفاده از چیز دیگه ایو نداریم!!!!

 

یادم میاد تو جلسه معارفه ورودی های ما بود که مسيولا داشتن تعریف میکردن که دانشگاه چه قد امکانات داره و باید استفاده کنید که من جوش آوردم و دستمو بردم بالا گفتم میشه ما هم صحبت کنیم؟ که بعد از یه کشو قوس تشویق سالن رفتم پشت تریبون گفتم که کتابخونه کاملتون یه کتاب راجع به ربوتیک داره که دست منه! انجمن کامپیوترتون اسا نیستن که من برم توش ثبت نام کنم، گروه ربوتیکتون هم همون اوضاع رو داره و …. و در نهایت گفتم بنظرم این دانشگاه امکانات داره اما مدیریت نداره. وقتی که سر جام نشستم پشت سریم گفت اگه جای تو بودم این ترمو مرخصی میگرفتم!!!

 

یادم میاد مسيول انجمن شده بودم ولی کار بزرگ خاص انجام نشد، به این نتیجه رسیدم نه مشکل مسيولا نیستن مشکل دانشجوها هستن.

 

یادم میاد گروه کاربران لینوکس استان زنجانو درست کردیم و بعد سه سال هر چی تلاش کردیم از شخص محور بودن در بیادو  بر پایه جمع بشه و همه راجبش احساس مسيولیت کنن نشد که نشد!

 

یادم میاد سر اولین رادیوی اینترنتی لینوکس کارای ایران یا همون  linuxfm تقریبا همون بلای زنجان لاگ امد.

 

یادم میاد دفعه اول برای گرفتن ADSL چه قد تلاش کردمو آخرم مخابرات خط پرگنو مستقیم نکردو من رفتم صد متر سیم خریدمو با پریدن از چند تا پشت بوم یه خط از مغازمون وصل کردم.

 

یادم میاد برای نیروی پروژه ای پشتیان سایت یه اداره دولتی رفتم مصاحبه، از نظر فنی خوششون امد که یکیشون برگشت گفت فقط از دفعه های بعد که میای بولیز آستین کوتاه نپوش! پرسیدم که بهتر نیست هر کسی خودش باشه؟ و جواب داد بلاخره هر جایی رسمی داره و چند روز بعد اطلاع دادن رد صلاحیت شدم.

 

یادم میاد برای شلوغ بودن بیش از حد اتوبوس های مسیر دانشگاه تماس گرفتم اتوبوس رانی و بعد از کلی بحث و ثابت کردن اینکه یا تعداد اتوبوس ها کافی نیس و یا همینایی که هستن آن تایم نیسن، مسیولش آخر گفت میدونی چیه؟ همینم برای بخش خصوصی صرف نداره!!! کاری نمیشه کرد.

 

یادم میاد روز اول گرونیا وقتی تاکسی از من ۲۰۰۰ تومن خواست زنگ زدم ۱۲۴ که بپرسم، گفت تاکسی به ما ربطی نداره و باید زنگ بزنی تاکسی رانی، همون روز ظهر وقتی رسیدم خونه اخبار ساعت دو کانال یک داشت میگفت در مورد نرخ وسایل نقلیه عمومی هم به ۱۲۴ زنگ بزنید!  :-|

 

یادم میاد مدرس یه دوره برونسپاری شده فنی حرفه ای تو یکی از آموزشگاه های یکی از مسیولاش بودم که ازم خواستن دوره رو زودتر از زمان مصوب تموم کنم، گفتم این کار دزدیه و هر کی این کارو بکنه دزد! یه داستانی شد برای خودش که بیا جمش کن. در نهایت اون دوره با تمام تلاشی که برای گفتن تمام مطالب کردم خیلی زودتر جمع شد و من وقتی یادش میوفتم همیشه شرمنده ام که توی جریانش دخیل بودم، گرچه زور خودمو زدم و بعد اون کدورتی بین طرفین ماجرا پیش امد که باعث فاصله گرفتن من از کل مجموعه فنی حرفه ای شد.

 

و خاطراتی که همینجوری یادم میاد. ما نیاز داریم احساس مسییولیت کنیم، ما نیاز داریم بی تفاوت نباشیم، ما به یه روال نظارتی پایین به بالای درست حسابی نیاز داریم، ما به یه سیستم اتوماسیون قوی نیاز داریم که آدما توش فقط عامل باشن نه مسیول یه چیزی که بهشون قدرت اعمال عقده های درونیو بده، ما نیاز داریم جامعه اطرافمون رو بهتر کنیم تا بتونیم با افتخار زندگی کنیم و سرمونو بالا نگه داریمو لبخند بزنیم.

 

هنوزم امید دارم، به اینکه شاید راهی وجود داشته باشه که ماها بهش نرسیدیم، شاید من اشتباه برداشت کردم، شاید فردا این جامعه اوضاش بهتر بشه، شاید فردا آدمای کمتری بخوان از همدیگه فرار کننو برن خارج، شاید فردا مردم تو هر جا و هر شرایطی خودشونو از لبخندو احترام همدیگه محروم نکنن.

 

و من، هنوز امید دارم

 

7 دیدگاه برای «وقتی همه بی تفاوت میشویم»

  1. میشه دقیقا بگی چی دیدی که هنوزم امید داری؟ تا حالا چیز مثبتی دیدی که امیدواری؟ مشکل اینه عادت کردن عادتمون شده چون هم سرراسته هم بی دردسر کسی هم این عادت رو عوض نمیکنه!به قوله یکی کار از فرهنگ سازی گذشته! باید منقرض شیم یه نسل دیگه بیاد!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>