بهار ۱۳۹۶

سال ۹۶ عجیب ترین سال عمرم تا الان بود!
بقدری ماجراهای بزرگ برام افتاد که نمیدونم از کجا باید شروع کنم!
اواخر سال قبل شروع کردم در لینکدین شانسم رو برای پیدا کردن کار تو خارج امتحان کردن، همه چیز از یه توییت آقای راشا ملک جدی تر شد، ایشون نوشته بود شرکت زالاندو تو آلمان که توش کار میکنه دنبال نیروی جدیده و میتونه اگه کسی حاضر هست معرفیش کنه، هادی منو زیر توییت ایشون منشن کرده بود و منم پیغام دادم و رزوممو اوایل بهمن ۱۳۹۵ به ایشون فرستادم و استارت جدی دنبال کار خارج گشتنم از اونجا شروع شد.
با کمک ایشون و بقیه رفقا رزومه و لینکدینمو خیلی بهتر کردم و بلاخره برای مصاحبه با زالاندو دعوت شدم!
مشکل اونجایی بود که سطح زبان انگلیسی من اصلا خوب نبود و تازه دو سال بود که کلاس زبان رفتن رو شروع کرده بودم، سال قبلش وقتی تو مپس کار میکردم حس کردم واقعا باید برای بهبودش کاری کنم و شروع کردم کلاسای زبان Amercan English File سطح Pre Intermediate رو رفتن، تقریبا یک سال طول کشید که اون کتاب تموم شه و حس میکردم روند آموزشگاه خیلی کنده، اواسط کارم برای شرکت ساینیک بود و تازه تازه باز داشتم از دوران بی پولی در میومدم و فکر میکنم نهایتا یک یا دو میلیون تومان پول داشتم که تصمیم گرفتم این پول رو صرف سطح بعدی زبانم ولی اینبار به صورت خصوصی و فشرده بکنم!
خلاصه با بهترین معلمی که تو اموزشگاه آشنا شده بودم یعنی خانم اترک صحبت کردم که جلسه ای ۵۰ هزار تومن که به نسبت زنجان پول زیادی بود رو بدم و شروع کنیم به صورت فشرده زبان رو کار کردن ولی چون منابع مالیم زیاد نبود قرار شد اکثر ریدینگ ها و رایتنگ هارو خودم انجام بدم و تمرکز ما تو کلاس بیشتر رو گرامر و اسپکینگ باشه.
خلاصه فکر میکنم از آذر تا اسفند ۱۳۹۵ ما تونستیم کتاب Intermediate رو بریم جلو و یه شانسی که اوردم این بود که اواخر کلاس زبانم همزبان شد با دعوت شدنم به مصاحبه با زالاندو.
من ولی هنوز حس میکردم که در سطح مصاحبه و گفتگوی بدون مشکل با خارجی ها نیستم! و استرس حسابی شروع شد که یاد مصاحبه دانشگاهی مهران با دانشگاهشون تو آمریکا افتادم، اونم مشکل مشابهی داشت و کاری که کرده بود این بود که امده بود تمام سوالاتی که فکر میکرد ممکنه ازش بپرسن رو رو کاغذ نوشته بود و بعد جواباشونم نوشته بود و حتی نهایتا موقع مصاحبه پرینتشون کرده بود و چشبونده بود دیوار پشت مانیتور!!!
خلاصه منم تصمیم گرفتم کار مشابهی کنم، سوالات و جوابات محتمل رو درآوردم و با کمک خانم اترک شروع کردیم به تصحیح و تمرینشون، بنده خدا خانم اترک خیلی برای من زحمت کشید، مصاحبه اول با یه خانمی از طرف زالاندو بود که گفته بود به مدت ۴۵ دقیقه تو یه جمعه روزی میخواد مصاحبه رو انجام بده، یادم میاد که کل اون ۴۵ دقیقه براش کل داستان شروع کار با کامپیوترم از دبیرستان تا اون لحظه رو گفتم، از اون ماشین حسابی که با GW Basic تو دبیرستان نوشتم، برنامه کامپیوتریم برای نهمین جشنواره جوان خوارزمی تا مسابقات ملی مهارت و بعدم کل تجربیات کاری، از شرکتهای زنجانی تا پیشگامان تهران و نهایتا برنامه های ورزش چی باشی و دانلود چی باشی و پروژه باران.
آخرش گفت ممنونم از توضیحات کاملت و جواب این مرحله رو اول هفته بعد برات پست میکنیم، اتفاقی که افتاد این بود که هفته بعدش برای یه آزمون اتومات برنامه نویسی دعوت شدم، استرس همه وجودمو گرفته بود، نزدیک به ده سال بود تو این فیلد کار میکردم و کلی برنامه نوشته بودم و جاهای مختلف کار کرده بودم ولی میدونستم نمیتونم از پس آزمون برنامه نویسی ریاضی محور با زمان محدود بر بیام! خیی برام سخت بود که تصمیم بگیرم تو این راه کمک بگیرم چون اسمش تقلب بود و من ادمی بودم که تو کل زمان دانشگاه و مدرسه تقلب نکرده بودم (البته جز آخرش که آمار و احتمال رو معرفی به استاد برداشتم و خودش گفت برو بیست تا سوال در بیار ده تاشو ازت میپرسم!)، خلاصه خودم رو قانع کردم که منصفانه نیست منی که تو شرایط سخت اکثرا خوداموز ولی غیر اصولی چیز میزارو یاد گرفتم رو با کاندیداهای اروپایی که اوضاعشون خیلی بهتر بوده با یک روش امتحان بگیرن و نهایتا از دوستانم امیر حسین جمشیدی و کریم پازوکی خواستم تو اون تست یک ساعته کمکم کنن، اخر اون یک ساعت یادم امد انقدر حال وجدانم بد بود که گفتم اگه دوباره مصاحبه فنی دعوتم کردم هیچ وقت کمک نخواهم گرفت چون واقعا حس خوبی نداشتم!
هفته بعدش به یه مصاحبه فنی با سر گروه اون بخش دعوت شدم، یادم میاد یک ساعت و ده دقیقه حس میکردم توی گوشه رینگ بوکس گیر افتادم و تا جا دارم دارم میخورم، هر چی میپرسید و توضیح میدادم میگفت deeper و من باز ادامه میدادم و باز میگفت deeper از اصول شبکه شروع کرد تا پیاده سازی یه لیست پیوندی و بهترین ساختمان های داده در تک تک خط های اون، تموم که شد میدونستم رد شدم ولی نامه بعدی که آمد گفته بود جمعه بعد باهات تماس میگیریم!
من هی داشتم فکر میکردم چرا اینا تو همون نامه نگفتن تو ردی؟ برای چی میخوان باهام صحبت کنن؟ شایدم میخوان استخدامم کنن و میخوان راجع به قیمت به توافق برسیم خلاصه هزارو یک فکر!
خلاصه اون یه هفته خیلی سخت گذشت تا رسید به جمعه و یادم نمیره که همون خانم مرحله اول زنگ زد مستقیم به تلفنم! گفت فرید متاسفم ولی باید احبار بدی رو بهت بدم و گفت که رد شدم ولی شروع کرد نقاط مثبت و منفیمو گفتن. گفت سطح زبانم خوب بوده!!! و پرسونالیتی خیلی جالبی داری ولی در زمینه فنی قشنگ گوش نکردی ببینی مشکل چیه و سریع نظر دادی و دوم اینکه تو ایمیل مصاحبه فنی بهت گفته بودن که باید ۴۵ دقیقه طول میکشیده ولی پس چرا بیشتر از یک ساعت طول کشیده؟!؟!؟
نهایتا بعد یک ماه انگار من رو منهدم کرده باشن!!! تمام انرژیم با اینکه میدونستم احتمال اینکه تو اولین مصاحبه خارجی موفق بشی خیلی کمه رفت! بهر روی آدم دوست داره باور کنه تموم شدن مشکلاتش نزدیکه و خلاصه یه دو هفته ای شدید بعدش دپرس شدم ولی باز تو لینکدینم شروع کردم هر روز همه موقعیات های کاری اتحادیه اروپا که بهم مربوط میشد رو چک کردن و براشون اپلای کردن.
کلا سه ماهی رو در لینکدین صرف کردم و یادم میاد ظرف یک هفته تمام اروپا رو زدم و بعدش هر روز چک میکردم ببینم مورد جدید چی هست برای اپلای و حتی یادمه یه روز که تو لینکدین رو هر چی کلیک کردم گفت تو قبلا اپلای کردی، اونروز فهمیدم مسیرم درسته، تو این مسیر کلی نامه رد شدن درخواستم امد و با حدود پنج شیش شرکت هم تو لول های مختلف مصاحبه کردم که شاید در مجموع حدود ده مضاحبه شد و البته دیگه از دوستانم کمک نگرفتم :)
نهایتا در تاریخ شیش مارچ ۲۰۱۷ یا ۱۶ اسفند ۱۳۹۵ با فرستادن یک ایمیل به یه استارت اپ ۵ ساله که کار تخصصیشون استفاده از تکنولوژی های نرم افزاری تو موارد پزشکی بود و حدود ده نفر کارمند داشت شد قوی ترین احتمال حضور من برای کار در اروپا ظاهر شد، مصاحبه اونها هم حدود یک ماه طول کشید و دیگه داشتم فکر میکردم که ظاهرا باید قبول کنم از نظر سطح زبان و تخصص به اندازه مورد نیاز قوی نیستم و باز هم دوره ای باید برم تهران تا خودمو قوی تر کنم، نامه ای نوشتم که مدتیه از شما خبری نیست و من باید دیگه تصمیممو بگیرم، جوابی آمد از دکتر هانس، رییس شرکت که تو مرحله آخر مصاحیه هستیم و بزودی نتیجه رو میگیم.
چند روز بعد نامه امد که در مرحله آخر دو کاندید داشتیم و متاسفیم که بگیم که کاندید دیگمون کمی با شرایط ما منطبق تره، اینجا رو که خوندم دیگه منهدم شدم چون این اخرین امید من قبل از رفتن به تهران بود ولی توش نوشته بودن اگه اجازه بدین اگه به هر دلیلی نتونستیم با اون به توافق برسیم با شما تماس بگیریم، منم فکر کردم بزار اشتیاقم رو تو جواب نشون بدم و گشتم دنبال یه جمله انگلیسی معروف در مورد امید و از باراک اوباما چیزی پیدا کردم و اینو نوشتم:

Hi Hans,

It’s OK with me.
Actually, it is hard to hear that I am not the chosen one but once upon a time Barack Obama said:
“I have always believed that hope is that stubborn thing inside us that insists, despite all the evidence to the contrary, that something better awaits us so long as we have the courage to keep reaching, to keep working, to keep fighting.”

So I am full of hope and I’m looking forward to seeing what will happen!
Thanks again for your attention, I really appreciated it.

Kind regards,
Farid

چند روز بعد یعنی دقیقا ۱۱ آپریل  ۲۰۱۷ یا ۲۲ فروردین ۱۳۹۶ جوابی امد که زندگیمو تغییر داد:

Hi Farid,

seems like Barack Obama heard you… Our first candidate decided to go
to another company, so you are back in business – if you are still
interested!?

Please let me know, if you are. Then we could arrange a call to discuss
details of the contract we would like to offer you.

Congratulations!

با امدن جواب مثبت شرکت کار سفارت رو شروع کردم، شرکت هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت و منم اولین نیروی بیرون از اتحادیه اروپاییشون بودم، خوشبختانه یکی از دوستان دنبای اپن سورس یک سال قبلترش مهاجرت کرده بود المان و با تمام راهنمایی ها و تجاربش بشدت از اول ماجرا منو پشتیبانی کرد و اون شخص کسی نبود جز امید متقی گل که خداییش خیلی بهش بدهکارم بابت تمام لطفا و حمایتهاش.
از اون ور متاسفانه اوضاع سفارت تو تهران اصلا خوب نبود و منم به خاطر اینکه شنیده بودم اونطوریه همونموقع که امید داشتم یعنی ۲۸ اسفند ۱۳۹۵ درخواست وقت برای ویزا کرده بودم، جوری شد که وقتی بهم گفتن اوکیه من یک ماه جلو بودم و شرکت عجله داشت که من برم و ازم پرسیدن فکر میکنی چند وقت طول میکشه؟ منم گفتم حدود سه ماه!
یادم میاد دو ماه از فرستادن قراردادم گذشته بود و هنوز خبری نبود و هر هفته نامه ای از رییسم میگرفتم که چی شد؟ مارو بروز کن از آخرین وضعیت ولی خبری از سفارت نبود و ایمیل ها و تماسهای تلفنی منم با سفارت جوابی نمیگرفت!
کم کم داشتم نا امید میشدم که بچه های مپس خبر دادن یه کارآموز سازمان ملل که تو ایرانه میخواد بیاد یروزه زنجانو ببینه، اسمش تام بود و چون اونا وقت نداشتن از من خواستن اگه میتونم همراهیش کنم تا تنها نباشه، منم بهشون گفتم من اینروزا دستم خالیه.

1
با پرایدم رفتم دنبالش  و بعد از صبحانه سحر شروع کردیم همه بازارو موزه و زنجان رو گشتن، با چاقو خریدن از اقای محمدی پیرمرد مهربون خیلی حال کرد و ظهرم با هم رفتیم سلطانیه رو دیدیم و بستنی علی بابا، تو مسیر از همه جای زندگیامون با هم صحبت کردیم و وقتی بهش گفتم تو برلین کار پیدا کردم باورش نمیشد، ایمیلامو نشونش دادم و گفتم ولی از سفارت آلمان خبری نیست، تام انگلیسی بود و فکر نمیکردم کاری از دستش بر بیاد، گفت من یه دوست اونجا دارم، البته نمیتونه کاری کنه ولی شاید بتونه بگه پروندت تو چه وضعیتیه؟ منم تو ذهنم گفتم ولش کن، حالا برای چک کردن وضعیت یهو میبینی فکر میکنن پول دادم و کلی دردسر پیش میاد، خلاصه اونروز هم به خوشی گذشت و حدود دو هفته بعدش یعنی حدود ۲۰ اردیبهشت ۹۶ تام ازم پرسید کارت به جایی رسید ومنم گفتم رییسم همش میپرسه تو چه وضعیتیم و از سفارتم خبری نیست و منم دیگه خسته شدم و فکر کنم بزودی بگن دیگه نمیخواهیمت! گفت یه نامه خلاصه بنویس شرح بده وضعیتتو و شماره درخواست ویزاتو هم بنویس بفرستم دوستم ببینم وضعیتت چیه حداقل! منم که دیگه خسته شده بودم گفتم باشه و نهایتا نامه رو فرستادم و یه معجزه دیگه همونروز رخ داد و عصر از سفارت نامه ای گرفتم که به مورد شما اکسپشنال اپوینت منت داده شد و سه روز دیگه باید سفارت باشی برای مصاحبه!!!
بعد از اون کلی اتفاقات کوچیک و بزرگ دیگه افتاد که تو حوصله اینجا نمیگنجه ولی ویزای موقت سه ماه گرفتم و نهایتا ۶ تیر ۱۳۹۶ یا ۲۷ جون ۲۰۱۷ با کلی ترس و لزر و بدون داشتن هیچ ایده روشنی از تمام چیزهای پیش رو و به عنوان اولین نفر خانواده که داره اینکارو میکنه مهاجرتمو شروع کردم.

8 7 6 5 4 3 2