پایان شب سیه، سفید است؟

بعد دانشگاه جای خالیه خیلی چیزا پر رنگ تر شد.

مثلا روال فرمالیته دیگه ای مثل دانشگاه یا مدرسه یا آموزشگاه های فنی حرفی ای در کار نیس که هی به خودت بگی این روالو که طی کردم اوضام بهتر میشه و فرصت ها جدیدی برام ایجاد میشه!!!

از طرفی به دوستان اطرافت که نگاه میکنی تا چهار – پنج سال بزرگتر از خودت هم نمیبینی کسی به سرو سامانی رسیده باشه!

از اون ور هر روز  و هر روز چیزهای مختلف گرونو گرونتر میشه، حالا هی مسئولای مرتبط بگن نه نمیشه! تو واقعیت ماجرا چیز دیگه ایه.

با دوستان که صحبت میکنی نا امیدی موج میزنه! اونایی که کار ندارن از بی کاری مینالنو اوناییم که کار دارن از دست مزدهای کمو حقوق دادنای نامنظمو شرایط کاری سخت مینالن.

در کل بارقه های امید لااقل برای من و دوستانم اینروزا خیلی ناپیدا شده و این بده. چون انسان به امید زندستو فعالیت میکنه.

امشب یکی از دوستانم باهام تماس گرفتو پرسید فلانی از زندگی چی میخوای؟ و این بهانه ای شد برای نوشتن این مطلب.

دوستی میگفت رسیدن به آرامش هدف زندگیم همه ماست! حالا این آرامش برای یکی که سطح انتظاراتش از زندگی پایینه با حقوق چهاصد هزار تومنی ایجاد میشه  و برای یکی دیگه با در آمد  صد ملیون تومنی و برای دیگری حتی با داشتن منابع سرشار مالی دور از دسترسه!!!

موضوع اینجاست که بنظرم باید حقایت تلخو شرایط زمانمو درک کنیمو با وجود هجمه های گاه بی گاه احساس نا امیدی به فعالیت هامون و جلو رفتن هامون ادامه بدیم. چراکه ادامه دادن تنها امید ما برای رسیدن به هدف زندگیمونه.

باید ایمان بیاریم که در صورتی میتونیم درآمد خوبی داشته باشیم که در کاری متخصص و شناخته شده باشیم، اگر بین دو راهی دانشگاه و کار هستیم، اگر بین دو راهی کار دلخواهو کار اجباری هستیم، اگر بین بیگاریو بی کاری گیر کردیم به ندای قلبمون گوش بدیمو کاریو که دوست داریم شروع کنیم و تمام تلاشمونو بکنیم که در اون کار متخصص بشیم.

البته که مشاور خوب همیشه نقش خودشو داره، مشاور میتونه پدر دلسوز، دوستی آگاه و یا یک مشاور متخصص باشه. شخصا همیشه پستهای آقای مهرانی رو به عنوان یه مشاور دنبال میکنم و ازشون درس میگیرم و سعادت دوستی و همکاری با چند انسان باشعور رو دارم :)

از طرفی ماها اکثرا تو بین روال زندگی یواش یواش تبدیل میشیم به آدم های تک بعدی و یادمون میره که ماها کار میکنیم تا خوب زندگی کنیم و نه اینکه زندگی میکنیم تا خوب کار کنیم! باید هر روز با انجام دادن فعالیت هایی که دوست داریم از اینکه انروز زنده هستیمو زندگی میکنیم لذت ببریم.

اکثر ماها که شرایط کاری خوبی نداریم هر روزمونو به این بهانه که حالا فلان کارم بکنم و یا چند ماه بگزره تا کارام رو روال بیوفته کل وقتمونو تو محیط کاری سپری میکنیم البته که یواش یواش روحمون خسته میشه و به ما یاد آوری میکنه که این تفکر اشتباهِ!

دسته دیگه ای هم که کار های دفتریو اداری دارن هم با همین موضوع درگیرن و هی به خودشون میگن بازنشسته میشم کار مورد علاقمو انجام میدم و یا مثلا پسرمو دوماد کنم بعد به خودم میرسمو از این چیزا!!!

واقعیت اینه که این شب سیاه اینقدر میتونه طولانی بشه که ما صبحشو نبینیم و بنظرم راهی که ما رو به صبح میرسونه فقط پشت کارو خود شناسیه!

خود شناسی به این معنا که علایقمونو بشناسیم، قلق کار کردنمونو کتاب خوندنمونو لذت بردنمونو بدست بیاریمو با توجه به اینا رو اهدافمون تمرکز کنیم.

اون موقست که میتونیم امید داشته باشیم شاید در بر داشتن قدم بعدی زندگیمون، به اون آرامش برسیم :)

البته که اینا تماما برداشتهای شخصی من بود و احتمال اشتباه بودن تک تک قسمتاش هست ولی اینو فهمیدم لازم نیس از اول ماجرا همه چیز درست باشه، بلکه کافی ما در طول مسیر راهمونو تصحیح کنیم ;)