سال ۱۳۹۶

دیگه فقط از وبلاگم همین استفاده سال به سال ثبت وقایع مهم سال پیش و ارزو ها و برنامه های سال جدید مونده که البته همینم بد نیست :دی
سال ۹۵ بنظرم سال متوسطی بود، به نسبت تعداد خوبی کتاب خوندم، دانلودچی باشی رو تموم کردم، زبان انگلیسی رو بیشتر از هر سال دیگه ای تو عمرم تمرین کردم و اولین سفر خارجیمو رفتم که گرچه همین بقل دستمون استانبول بود ولی جدا یسری ذهنیتامو عوض کرد که خیلی راضیم بخاطرش :)

4 1 2 3

۹۵ سال شکستای اساسی هم بود، آخرین شرکت امید بخش زنجان که توش کار میکردم ترکیدو تاسفش موند، یا بازم نتونستم همراه موردعلاقمو پیدا کنم که دیگه داره عادی میشه، ولی ما همیشه امید داریم :دی
این چند سال کار کردن تو شهرستانو شرکت های کوچیک و … بهم چند نکته اساسی یاد داد! اینکه اگه حتی محصول خیلی خوبی هم داشته باشی مثل BPMS تحت MEAN.JS ما یا WEB GIS PLATFRM مون، وقتی پشتوانه مالی و مدیریت قابل قبولی نباشه همش وقت تلف کردنه! تو دنیای واقعی، ما به خیلی بیشتر از یه عامل برای موفقیت احتیاج داریم از جمله یه مقدار شانس! با تمام این حرفا خوشحالم که دوستان جدید خوبی از میون همکارام پیدا کردم و لحظات خوبی رو با هم گذروندیم :)

6 5
ولی یه واقعیت خیلی پر رنگی در این چند سال اخیر من، بنظرم داره موج میزنه و اتفاقا بزرگترین دستاورد زندگی من تا به امروز هست و اون چیزی نیست جز خود شناسی، یروز خدمت دکتر زاهد شیخ الاسلامی نشسته بودیم پرسید گفت کی میدونه خود شناسی دقیقا چیه؟ اتفاقا این سوال منم بود! هر دفعه به این فکر میکردم که مثلا دو ساعت به دیوار سفید زل بزنی و به خودت فکر کنی و نتیجه بگیری خودشناسیه ایا؟ ایشون گفتن داستان سادس! خودشناسی یعنی اینکه خودتو تو موقعیت های مختلف قرار بدی و بعد ببینی چه عکس العملی در اون موقعیت داری؟ مثلا آیا از موفقیت فلانی که تو فلان جا دیدی ناراحت شدی؟ چرا؟ اون لحظه ای که تونستی با خودت صادق باشی لحظه ارزشمندیه چون تغییرات از اونجا شروع میشه. من فکر میکنم این چند سال اخیر خیلی به نسبت گذشته تو این زمینه جلو رفتم و بیشتر با خودم اشنا شدم و امید دارم همین راه رو ادامه بدم.
از جمله تصمیمات و تغییرات بزرگی که تو ۹۵ گرفتم یکیش همین عوض کردن عنوان full stack developer به DevOps بود چون دیدیم من فرد جز نگری نیستم ولی همیشه خیلی خوب تونستم همه چیزو با هم هندل کنم و پروژه رو تموم کنم و از اونورم همیشه عاشق کشتی گرفتن با لینوکس و ساده کردن کارا توش بودم :)
همچنین پروفایل لینکدینمو کامل کردمو رزومه انگلیسی خفنی درست کردمو زدم به دل دریای این خارجی ها و چندین مصاحبه انجام دادم که واقعا تجربه جالبی بوده.
سال ۹۶ سالیه که کار کردن مستمر من با کامپیوتر، این چوب جادویی دنیای هری پاتر، ده ساله میشه.
برای سال ۹۶ دوست دارم کمتر پشت کامپیوتر و موبایل باشم، به صورت سیستماتیک و منظم سفر کنم، زبان بخونم، بیشتر تمرین کنم مسائل فنی کارمو و بیشتر بخونم و بنویسم. تو زمینه سلامتی دوست دارم حجم غذامو کمتر کنم و یه مقدار به سمت رژیم غذایی گیاهخوارا نزدیک بشم البته نه کاملا :دی و نهایتا دوست دارم دانلود چی باشیرو در تولد سه سالگیش به موفقیت مالی برسونم و دوست دارم تو یه شرکت خوب DevOps بشم.

farid.ahmadian_1450623310_72
اینروزا با نزدیک شدن به سی سالگی احساسات متضاد زیادی دارم ولی خوب حس میکنم بیشتر همه چیو توسی میبینم و کمتر کسی رو مقصر! راستش یه مقدارم احساس پیری بهم دست داده ولی فعلا به خودم میگم احساس پختگیه :دی
۹۵ هم مثل این چند سال اخیر پر بود از رفقای خوب که کلی بودن باهاشون بهم روحیه داد، خدارو بخاطر داشتنشون شکر میکنم و امید دارم دیگه همشون تو سال جدید سرو سامون بگیرن، اه :)))

index
در نهایت شعر هر سال این موقع رو براتون بازم اینجا مینویسم با ارزوی اینکه به آرزوهاتون خوبتون برسید :)

ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی

من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر

از در عیش درآ و به ره عیب مپوی

سالی که گذشت و سال میمون!

به رسم هر ساله پستی رو اختصاص دادم به تحویل سال!

سالی که گذشت، سال سختی بود!!! سال شکست ها، سال از دست دادن ها، سال بی پولی! اما سال رفقای خیلی خوب!

به خاطر یک اشتباه بزرگ و یک از دست رفتن بزرگ دو ماه هر شب از خواب میپریدم و نمیتونستم احساس خسران نکنم! آتیش کل وجودمو گرفته بود! واحد مرکز رشدمو جمع کردم چون اون فرمون دیگه فایده نداشت، بی پولی های زیادی کشیدم بخاطر اهدافم و تیر خلاص، از دست دادن نیما جلالی عزیز رفیق شفیق دوران تهرانم توی حادثه رانندگی بود! جاش همیشه تو قلب ما رفقاشه، روحش شاد

10735085_1675716962651986_1879348877_n

طوری که وقتی من به سفر شمال رفتم رسما جنازه ای بیش نبودم! اما خدا خواستو منو با گروه مپس زنجان همکار کرد! اول یک ماه قول دادم که کمک کنم کار نخوابه و یهو دیدم در طول شیش ماه با بچه ها زحمت زیادی برای راه اندازی مپس در زنجان کشیدیمو سختی ها و پستی و بلندی های زیادی کشیدیم ولی جمع صمیمی بچه ها و بزرگانی که رفت و امد میکردن روحیمو برگردوندن، ممنونم از تک تکشون :)

photo_2016-03-19_22-24-36

تجربه تعامل با خارج شاید خاص ترین تجربه ای بود که کار در مپس برای من بهمراه آورد و اینکه اولین تجربه کاریم بود که تونستم در کل وظایفمو بین بچه ها پخش کنم و خیالم در این مورد راحت باشه. با روی روال افتادن مپس زنجان من ماه آخر تونستم برگردم به جمع بندی استارت آپ های خودم!

خدارو شکر اوضاع دانلود چی باشی خیلی خوبه و امید زیادی بهش هست و برای تغییر بیزینس مودل ورزش چی باشی هم قول های خوبی گرفتم، مابقی پروژه ها مثل باران و هات اسپات چی هم در سطح mvp هستن.

catalogue final-15dec10 RGB-02 catalogue final-15dec10 RGB-01 ProjectBaran-001 ProjectBaran-002

همچنین قسمتی از تجربیاتمو در مورد استارت آپ زدن توی همایش zconf6 تونستم به اشتراک بزارم که حتما توصیه میکنم قبل از اینکه استارت اپ راه بندازید حتما ببینیدش :

خداوند رو شاکرم بخاطر دوستان خیلی خوبی که بهم داد و آرزو میکنم همه روزگارشون به قشنگی آرزوهاشون بشه، در سال جدید تغییراتو عادات روزانه کوچک رو جدیتر دنبال میکنم و راهمو در پیدا کردن بهترین لایف استایل برای خودم ادامه میدم، به امید اینکه امسال شادتر و موفقتر باشیم :) بازم ممنونم رفقا، بدون شما بی شک سالی که گذشت جهنمی بیش نبود اما با شما زندگی جاری بود ;)

11363662_969760853074795_1269121218_n 11325071_1391708997826360_374586874_n11313802_379252805593051_1020757281_n  11282265_824702640939947_660483767_n 11189999_930461677003922_936695534_n 11356463_1628891210691271_1546219365_n 11850348_827093457387872_1086417625_n 11856784_1111318218896862_1056646813_n 11348114_494050977424211_1565947819_n 11931113_500101440170712_1321011856_n 11820446_1125705680791626_1731603162_n 12132740_1664669273818990_83448614_n 12717036_1669425433320245_799508792_n 12627944_185112418522842_1866024080_n

ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی

من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر

از در عیش درآ و به ره عیب مپوی

سالی که گذشت و سال بز!

چندین ساله وبلاگمو با خودم از این دامنه به اون دامنه میکشم، امسال چیزی ننوشتم اما آمدن عید بهانه ای شد به رسم هر سال یه پست بزنمو از سالی که گذشت بگمو از سالی که پیش روست!

امسال برگشتم زنجان تا  تو شهر خودم تلاشمو بکنم و کارایی که دوست دارمو انجام بدم، شیش ماه اول سال به صورت ریموت با شرکتی که افتخار همکاری باهاشون رو داشتمو کار کردم، اوایل، کارای نگه داری برنامه های php و پایتون پیشگامان و سرورهای لینوکس مربوطشون بخاطر رفتن نیما جلالی رییس عزیز بنده خیلی سنگین بود، ولی یواش یواش کمو کمتر شد و رو روتین افتاد، ولی در نهایت با برگشتن نیما دیگه دلیلی بر ادامه کارم ندیدم و استعفا دادم.

سه ماه بعدش به کار روی یه پروژه تحقیقاتی و ساخت یک محصول پروتوتایپ برای گروه راهبردی خاک گذشت و با همکاری آقای خلیلی یکی از آدم های پر استعداد زنجان اونو تموم کردیمو تحویل دادیم. توی این پروژه بلاخره با پایتون به صورت جدی کد زدم :)

در مجموع با توجه به ۹ ماه دور کاری میتونم بگم این متد وقتی کاملا خوب و رضایت بخشه که سیستم هایی که باهاشون میخواهید کار کنید با فرهنگ ریموت کاری کاملا آداپت شده باشن و بتونن ارتباط دو طرفه متداومی رو برقرار کنن و از هرگونه پیش داوری و قضاوت بپرهیزن.

همچنین از اواسط سال پیش یک واحد پیش رشد توی مرکز رشد دانشگاه سراسری تونستم بگیرم، گرفتنش ۵ ماه طول کشید! از اردیبهشت تا مهر که در نهایت در سه ماه آخر سال دو پروژه شخصی ازش بیادگار موند، فیلم جو و دانلود چی باشی. همچنین تجارب جدیدی در پایتون و برنامه نویسی اندروید بدست آوردم و کمی از PHP دور شدم. پیوستن دوست خوبم مسعود ناصروند در ماه آخر کمک فنی و عاطفی بزرگی برای تموم کردنشون بود و اینجا ازش تشکر ویژه میکنم :)

logo

downloadchibashi

این دو پروژه پروژه های اصلی من نبودن اما جو دانشگاه زنجان و کارایی که دانشجوها هر روز میکردن منو به این سمت سوق داد، همچنین امسال سعادت آشنایی با جمع های استارت آپی زنجان رو داشتم که تاثیر خودشون رو روی این پروژه ها هم داشتن و فعلا به قول استارت آپ چیا هر دوی این پروژه ها در سطح MVP هستن تا ببینیم بعد چه میشه!

کار تو زنجان آسون نبود! از پیدا نشدن نیرو بگیر، تا پیدا نشدن یه همراه همگن و همفکر و یا مضیقه مالی، تا تنهاییو نداشتن پشتیبان عاطفی، امسال دو دوره ی خیلی سخت رو داشتم که یکیش همین ده روز آخر سال بود، واقعا بعضی وقتا از حد تحملم رد میشه و فقط بودن دوستانمه که تحملشون رو برام آسون تر کرده، بخاطر بودنشون ممنونم :)

امسال با همه خوبی ها و بدیهاش تموم شد، دوستیهایی بوجود امد و دوستیهایی از دست رفت، برای بعضیهاشون جدا دلم تنگ میشه ولی خوب زندگی شاید همین باشد! متاسفانه نمیتونم مثل سالهای پیش بگم میخوام تو سال جدید چه کنم! دیگه هیچ نقشه مشخصی ندارم، دیگه نمیدونم دقیقا باید چه کنم؟ پیشنهادهایی هست و من از همیشه سردرگم ترم، تنها چیزی که میدونم اینه که سعی خودم رو خواهم کرد و مثل هر سال خواهم جنگید، زندگی تا جایی که ما فهمیدیم یه موشک نیست که هدف بگیریش و دقیقا به همون سمت شلیکش کنی! بلکه یه ماشینه که وقتی به چاله ای میرسه فرمون میگیری و چاله رو دور میزنیو دنبال پیدا کردن راه های بهتر تو دل تاریکیها میگردی.

توی سال جدید شاید مجبور بشم دوباره از شهری که خیلی دوسش دارم برم ولی این یک سال برای من سعادتی بود که با تمام چیزایی که دوست دارم یه دل سیر باشمو به سبک خودم باهاشون خداحافظی کنم.

سال جدید خوبیو براتون آرزو میکنم و امیدوارم بز نیارید! تقاضا دارم برای من هم دعا کنید که راهمو پیدا کنم :)

 

IMG_20150310_134327

 

ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی     من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر      از در عیش درآ و به ره عیب مپوی

 

کوله پشتی من برای سال ۹۳

طبق رسم چند ساله وبلاگم که دم عید شروع میکنم به جمع بندی سالی که توش بودم و سالی که پیش رو هست، دارم بعد مدتها تو وبلاگم مینویسم، منتها امسال رسم شده همه عنوان این کارشون رو به دعوت آقای مهرانی میزارن کوله پشتی،  خوب منم اسمشو همون میزارم :)

 

سالی که گذشت:

هووووووووووم،  سال ۹۲ بر عکس چیزی که فکر میکردم،  اینکه درگیر سربازی باشم یا تو زنجان درگیر رخوت،  با حل شدن داستان سربازیم اکثرش در تهران در شرگت توسعه ارتباطات پیشگامان  تو پست مهندس واحد تحقیقو توسعه گذشت.

مجموع سفرهای من در این سال  باعث شد فکرم خیلی بازتر شه و البته که  لذت ها و سختی های خودشم داشت، با تمام نفرتی که از شلوغیو آلودگی داشتم اما زندگی تو یه شهر زنده لحظه های قشنگ خودشم داره که بعضی از اونهارو تونستم تو اینستاگرامم ثبت کنم.

دوستان بسیار خوبی  پیدا کردم، با آدمهای زیادی آشنا شدم،  چیزهای زیادی ازشون یاد گرفتم. از همشون ممنونم :)

شرکت پیشگامان جدا  یکی از بهترین شرکت هایی که من میشناسم و با کارمنداش رفتار بسیار انسانی و خوبی داره و از بابت همه خوبی هایی که در حقم کردن، از مهمانسرایی که به طور موقت با توجه به شرایطم در اختیارم گذاشتن تا کنار امدن و درک مشکلاتم،  خودم رو مدیونشون میدونم و آرزوی موفقیت برای کل مجموعه رو دارم.

pte_logo_iphone

پیشگامان به من یاد داد حتی تو ایران هم میشه با اتحاد  نیروها و سرمایه دارهای یک شهر ( یزد) مجموعه ای از شرکت های موفق رو ساخت که کارو حتی فراتر از مرزهای کشور ببرن و برای تعداد زیادی جون کار افرینی بکنن،  به امید اینکه روزی سرمایه دارهای شهر من هم راه آقای رضایی نژاد مدیر عامل گروه  رو پیش بگیرن.

کار تو یه شرکت بزرگ با آدمهای حرفه ای مدتها از آرزوهای من بود که در پیشگامان به حقیقت پیوست که البته خوبی و بدی های خودشم داشت،  بهرحال علاوه بر برنامه نویسی های مرسومم بنا به نوع کار شرکت که شرکت PAP بود،  بیشتر با نگه داری سرورهای Linux درگیر شدم و این اواخر یه برنامه Android هم برای کاربران اینترنت پیشگامان نوشتم که هنوز منتشر نشده!

با تمام این حرفا من به مرحله جدیدی از خودشناسی رسیدم که میگه نه تو بدرد اون موقعیت نمیخوری و جایی لازم داری با آزادی بیشتر و کار مورد علاقه تر!

آزادی در این مرحله از سیر زندگیم به معنای محدود نبودن به یک جا و زمان خاص هست،  شاید بعد ها بنا به شرایط و سنم نظرم عوض شه ;)

امسال تونستم خیلی مستقل تر شم هم از نظر فکری و هم از نظر مالی و این اواخر اولین ماشین زندگیم رو هم خریدم، یه پراید مدل ۸۷ :)

و البته که دوری هشت ماهم باعث شد وزن بعضی چیزا برام مشخص تر شه، فهمیدم اهمیت ای که برای خانوادم و بودن باهاشون قايلم خیلی زیاده، گرچه هنوزم از کیفیت ارتباطاتمون راضی نیستم و بنظرم به جای تو تلوزیون بودن خیلی بهتر از این میتونیم در کنار هم باشیم!  ولی در کنار هم  بودن هم موهبت بزرگیه که نمیدونم تا کی میتونیم داشته باشیمش!

با آشنایی با شرکت پیچک یاد گرفتم به بازار های بزرگتر و گجت های همراه خیلی جدی تر فکر کنم، ایده هایی رو استارت زدم که باید ببینم آخرش چی میشه :)

 

935129_10202550212342800_820970971_n

 

 

و اما برنامه هام برای سال بعد :

کمی از برنامه نویسی دور میشم و سعی میکنم مهارتهای مدیریتیمو رشد بدم،  برای چیزی که در خودم حس میکنم لازمه!

قراره با شرکت پیشگامان به صورت راه دور همکاریمو برای سال جدید ادامه بدم،  نمیدونم مدتش چقده ولی امید دارم مثبت باشه :)

قراره که شرکت خودمو بزنم، شرکت به معنای واقعیش، با یه سرمایه اولیه خوب، آدمای حقوق بگیر خوب،  تبلیغات کافی، آزادی عمل کافی و  تلاش برای رسیدن به بازارهای جدید

برای دو مورد بالا Deadline ای رو قايلم که اگر روند امید وار کننده نبود داستان رو بازبینی کنم و اگر کلا نشد دوباره از شهرم میرم، ایندفعه شاید خیلی دورتر!

میخوام درست تر زندگی کنم، برنامه هایی  برای تفریح،  نوشتن،  ورزش کردن،  کتابخوندن،  بودن با خانواده ، یادگیری موسیقی و  زبان های خارجی، مسافرت، نظم،  خودشناسی و روش اجرایی کردن اینها و در نهایت نزدیک شدن به آرامش + لذت بردن

میخوام تکلیف خودم رو با دین مشخص کنم! اینطوری کج دارو مریض پیش رفتن رو دوست ندارم! یا میشه یه برنامه ای رو کلا اجرا کرد یا نمیشه! خیلی صفرو یکیه ولی اینطوری احساس میکنم وسط واستادم ببینم باد  کدوم طرفی میاد خودمو باهاش بالانس کنم!

و مورد آخر مربوط میشه به نتیجه ای که از مورد قبل میگیرم،  در مورد ارتباطات عادی با جنس مخالف و اینکه دوست دارم بتونم خیلی راحت تر و عادی تر از چیزی که الان هستم بتونم باهاشون ارتباط داشته باشم! دقیقا به معنای دوستی کردن باهاشون مثل همینی که الان با همه دوستان هم جنسم دارم و اینکه این درست هست یا نه؟ و طبق این روند تصمیم راجع به زندگی آیندم و روش انتخاب همسر آیندم.

 

بهرحال ده سالی هست که از سن اولین آی دی من یعنی pesarkhobeee میگذره،  ولی یک سالی هست که روند pathseeker شدن رو دارم طی میکنم! شاید تو سال پیش رو به نتایح خوبی برسم از این جهت :)

 

spring-10

و در آخر با آرزوی بهترین ها برای همه مردم از جمله دوستانم در سال جدید ، دعای هر سالم رو میکنم:

پروردگارا
به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغیر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم ان مطابق میل من رفتار کنند

 

 

 

 

فرار از بن بست

دقیقا یک ماهو بیستوشیش روز از مهاجرت من به تهران میگذره، و امشب اولین شب اقامت من در اولین خونه مستقل زندگیمه،  یادم میاد یه زمانی این مطلب یکی از فریلنسرهای خارجی رو میخوندمو به این فکر میکردم که کار منم به همونجا رسیده!
خوب یا بد واقعا این اتفاق افتادو طی یک سری اتفاقات متوالی که برام پیش امد،  زدو وضعیت خدمت سربازیم مشخص شدو تو شهرم برام کار ثابت خوب پیدا نشدو  رزوممو یک شرکت خوب تهرانی قبول کردو بهم امکانات اقامت موقتو دادنو دیگه ابرو بادو مهو خورشیدو فلک دست به دست هم دادن تا من بچه تهرونی شم.

جالبیش اینه از بچگیم از این شهر بدم میومد و در تمام مدت با یه نوع تناقض و دوگانگی درونی بین موندنو برگشتن دستو پنجه نرم میکردم، اما دیگه تصمیم گرفتم حداقل یک سال این نوع زندگی رو تجربه کنم و چیزای جدیدیو یاد بگیرم :)

امید دارم در یک سال پیش رو،  روندیو که در پست سال نوام برنامه ریزی کرده بودم با سرعت بیشتری  ادامه بدم  و بتونم انسان بهتری بشم اما در این پست دوست دارم بطور خلاصه از مشکلات کار تو شهرستانا بگم، از آرزوهام برای بچه شهرستونی های هم رشته خودم بگم و در آخر از تهران بزرگ بگم.

Deadlock

 

تو شهرستان که بدنیا بیای زندگی رو سرعت کندشه، مردم اطرافت با حوصله ترن، شادترن، کمتر حرص میخورن، بیشتر پیش همن، کلا تا جایی که ما دیدیم روند تغییروتحول  کنده از اون طرف از چیزایی مثل فرهنگ پایین یا کم بود امکاناتم رنج میبری اما بهر حال به اون سبک زندگی عادت میکنی! بعد میزنه علاقت یه چیزه جدیدی مثل برنامه نویسی میشه که تا قبل از تو،  شغل اصلی کسی تو اون شهر نبوده و تو میشی اولین نسل با مشکلات خاص اولین ها، شرکت های که تورو به عنوان نیرو میخوان معمولا کار اصلیشون برنامه نویسی نیست و یا مدیراشون درک درستی از نرم افزار و برنامه نویسی ندارن! بلاخره میگی بریم ببینیم چه میشه تجربس دیگه!

بعد میبینی علاوه بر مشکلات نبود درک درست و مدیریت درست مشکلات مالی هم بیداد میکنه، میگی چه کاریه؟ خودمون شرکت بزنیم که سنگین تریم خلاصه یه بار نه دوبار نه سه بار با سبک ها  و آدمهای مختلف این ایده رو امتحان میکنیو همش به خودت میگی بابا حالا اولش پولیم در نیاد عب نداره تجربس دیگه!

اما همیشه یه چیزی داره میلنگه، اشتباهات فردی و سوئ تفاهم های بچه گانه، همگروهی های نادرست، نبود سفارش های کافی برای گردش حساب منظم ماهانه، نبود سرمایه اولیه کافی، بازار تعریف نشده و لوکس محسوب شدن خدماتت، توان مالی کم مشتری های اطرافت،  نبود انگیزه کافی بین همکارانت، نبود نظم کافی در کار ، عدم حمایت واقعی مسئولان دانشگاهی و اجتماعی ،  ضعف در مهارتهای مورد نیاز چه فنی و چه احتماعی که ریشه در سیستم اموزشی بدردنخورمون داره  و  …

خلاصه داستان جوری پیش میره که فقط میتونی دلتو به تجربه کردن و بزرگ کردن رزومت خوش کنی و امید داشته باشی که حتما یه راهی هست!

به خودت میگی بابا برنامه نویسی کاریه که از راه دور هم میشه انجام داد، چند تا سفر میری این ور اون ور اما بعد میفهمی پیش نیازش جلب اعتماده که مستلزمه شناخت دو طرفس که معمولا باید یه چند وقتی با مجموعه مورد نظر یا بعضی از افرادش از نزدیک کار کرده باشی!

بعد به ذهنت میزنه که بابا اصولا کار سفارشی اینجا جواب نمیده! باید محصولی تولید بشه و رو اون مانور داده بشه!  میشه تو خونه موندو مث فریلنسا عمل کرد، یک سالو نیم وقت میزاریو با تمام سختیهاش و تنهاییهاش  یه چیز اولیه ای تولید میکنی میبینی هنوزم مشکل نداشتن تیم و نبود بازاریابی و سواد کم فنی خرتو گرفته! میگی عب نداره تجربه خوبی بود اما دیگه ۵-۶ سالی از روزایی که دنبال تجربه و یادگرفتن بودی گذشته و روحت خستست!

دیگه وقتشه سرمایه جمع کنی، مستقل شی  و به آرزوهای دیگت نزدیک شی، اینجا چند تا راه حل بیشتر نداری:

 

 

۱ . شغلتو عوض کنی و بری تو یه چیزی که یه آب باریکه ای تو شهرت برات داشته باشه، تو شهرای کوچیک نزدیک ترین گزینه به علایقت کار تو ISP یا Sysadmin شدنه!

۲. کلا تخصص و علاقتو  بزاری کنارو و اگه تونستی با خودت کنار بیای وارد یه چیزی بشه که نمودی از دلالی باشه، مخصوصا تو این کشور!!!

۳ . شروع کنی تست زنی، روزنامه خریدن، سایت زیرو رو کردن برای شرکت در آزمون استخدامی ادارات و نهاد های مختلف که اگه پیگیر داستان باشی احتمالا ۲-۳ ساله به یه نتایجی برسی، اینجا بازم شرطش کنار امدن با خودت و نادیده گرفتن بعضی از باور هاته

۴. کلا بحث کار مورد علاقه رو  بزاری کنار بچسبی به تحصیلات اکادمیک به امید اینکه آخرش برای دکترا فلنگو میبندیو میری یه کشور درست درمونم تجربه میکنی!

۵. آخرین راهم هجرت به یه شهر بزرگتر به امید شرایط بهتر کاریه گرچه روحیاتت با کل اون شهر همخون نباشه به امید اینکه آخرش یه راهی پیدا میکنم!

 

 

در نهایت درد داره که آدم بدونه تو شهرستانها برنامه نویسای مستعدی هستن که با ۱۵۰ هزار تومن در ماه استسمار شدن، درد داره افراد با سوادتر از خودتو بشناسی که بخاطر پایبندی به علایق و شهرشون سنشون داره میره بالا و هنوز نتونستن زندگیشونو جمع کنن، درد داره وقتی ببینی کل پول و امکانات کشور توی پایتخت جمع شده و ادارات و نهادهای شهرت موقع کار دادن نیروهای بومیو حساب نمیکننو مستقیم سفارشا میره تهران، درد داره وقتی ببینی پولدارهای شهرت به جای ساخت صنعت شهر میرن تو کیش مغازه میخرونو اجاره میدن و بعد پولای اجاره هارم میبرن توی یه کشور دیگه خرج میکنن، درد داره وقتی تو دانشگاه باشی و بدونی تمام آنچه که داره به اون همه جون یاد داده میشه در واقعیت اون رشته به هیچ دردی نمیخوره و …..

 

 

 

سرتونو درد نیارم، امید دارم بین تمام راه هایی که امتحان کردم یه گزینه هاییو ندیده باشم یه سری جون تو شهرستون های کوچیک خودشون به راه حل خوبی رسیده باشن ،امید دارم ما جاده صاف کن های ماجرا باشیمو این اوضاع رو برای نسل یعد بهتر کنیم، امید دارم اقامتم تو تهران زیاد به درازا نکشه و برم به یه جایی که هنوز طبیعت توش معناشو از دست نداده باشه و آدماش اعصاب های سالم تری داشته باشن، در آخر یه اهنگیو که همیشه این طور موقع ها بهم امید میده رو برای همه ی کسایی که تو شرایط مشابهی هستن اینجا میزارم و براشون آرزو میکنم بلاخره به یه راه حل خوب برسن، اسا آدم باهاس تو همه شرایطی امیدشو حفظ کنه چون تنها ابزار مقابله با همه مشکلات همون امیده ;)

 

Miley Cyrus – The Climb

“The Climb”

I can almost see it.
That dream I’m dreaming, but
There’s a voice inside my head saying
You’ll never reach it
Every step I’m takin’
Every move I make
Feels lost with no direction,
My faith is shakin’
But I, I gotta keep tryin’
Gotta keep my head held high

There’s always gonna be another mountain
I’m always gonna wanna make it move
Always gonna be an uphill battle
Sometimes I’m gonna have to lose
Ain’t about how fast I get there
Ain’t about what’s waitin’ on the other side
It’s the climb

The struggles I’m facing
The chances I’m taking
Sometimes might knock me down, but
No I’m not breaking
I may not know it, but
These are the moments that
I’m gonna remember most, yeah
Just gotta keep goin’,
And I, I gotta be strong
Just keep pushing on, ’cause

There’s always gonna be another mountain
I’m always gonna wanna make it move
Always gonna be an uphill battle
Sometimes I’m gonna have to lose
Ain’t about how fast I get there
Ain’t about what’s waitin’ on the other side
It’s the climb

Yeah

There’s always gonna be another mountain
I’m always gonna wanna make it move
Always gonna be an uphill battle
Somebody’s gonna have to lose
Ain’t about how fast I get there
Ain’t about what’s waitin’ on the other side
It’s the climb

Yeah, yeah yeah

Keep on movin’
Keep climbin’
Keep the faith baby
It’s all about, it’s all about the climb
Keep the faith, keep your faith, whoa, whoa, oh.

 

 

 

سالی که گذشت و سالی که پیش روست :)

طبق رسم هر ساله وبلاگم، امسال هم رسیدن نوروز رو تبریک میگم.

اما خوب قبل از گفتن تبریک طبق روال هر ساله با ما باشید با تحلیل های نوروزیمون :P

راجع به سالی که گذشت تا یه حدی ایده های پست سال تحویل قبلم رو اجرا کردم.

اما برای نیمه اولم :

باید ترم آخرم رو با موفقیت تموم کنم که به خاطر اینکه ۹ واحد ریاضیاتم مونده و با توجه به این نکته که ریاضیم مثل املام خوب نیست کار آسونی نخواهد بود و پیش بینی میکنم نصف هفته های سه ماه اول سال جدیدو تو کلاسا و کتابخونه دانشگاه باشم.

همچنین برای نصف دیگه هفته های سه ماه اولم هم باید شب و روز تو شرکت کد بزنمو محصولارو تموم کنم .

خوب الان که نگاه میکنم میبینم:

بلاخره دانشگاه رو تموم کردمو لیسانسمو گرفتم، راجبش تو این پستم بیشتر توضیح دادم.

cafeboy نرم افزار مدیریت کافی نت های آقای مقدم رو دوباره نویسی کردیم و کل مسئولیت اینترفیس وبش با من بود و کلاس Auto_PDO از بر اون پروژه در آوردم.

چند تا پروژه وب سایت انجام دادم تو شرکت که بزرگترینشون دوباره نویسی پرتال اداره ی استاندارد استان زنجان بود که خوب با توجه به ایده محصول محوریم ازش Aylincms زاده شد که اینم پست انتشارش بود.

و البته که چند تا پروژه اپن سورس کوچیکم منتشر کردم:

دیلماج، مترجم فارسی تحت خط فرمان!!!

Unity-Dilmaj مترجم تحت Dash اوبونتو !

چه کارهای جالبی با گنو/لینوکس انجام می‌دهم : جایگزین کننده خودکار clipboard

چه کارهای جالبی با گنو/لینوکس انجام می‌دهم : گراف لحظه ای مصرف پهنای باند

 

حالا که نگاه میکنم میبینم با اینکه همه اهداف نرم افزاریم برای سال ۹۱ محقق نشد، اما روند خیلی خوبیو طی کردم اما در مورد ایده یه شرکت نرم افزاری کامل تو شهر خودمون همونطور که سال پیش هم نوشته بودم :

بعد اینکه تو شرکت آقای پژمان مقدم ، دوست و استاد عزیزم مشغول شدم. این آخرین شرکتیه که تو شهرمون توش کار خواهم کرد و اگه این موردم نشه یا از این شهر خواهم رفت یا حرفه اصلیمو عوض میکنم.

توضیح اینکه مدتها به استاد اسرار کردم و فشار آوردم که تو زدن این شرکت عجله کنه تا وقت بیشتری قبل سربازی برای کار که فکر میکنم درسته داشته باشم . این فشارا در بعضی موافع باعث ناراحتی هم شد، اما در کل بلاخره تونستم تو این شرکت با کمک استاد رو ایده محصول محوری کار کنیم.

میتونم بگم بهترین جایی بود که تو این ۵ سال اخریم توش کار کردم :) الان که فکر میکنم میبینم توی سالی که گذشت بیشترین زمانمو در شرکت مهستان گذروندمو علاوه بر انجام چند تا کار از دوست خوبم پژمان کلی چیز میز یاد گرفتم، از چیزایی که از پژمان یاد گرفتم شاید در آینده یه پست کامل بنویسم اما همین قد بگم که خدا رو شکر میکنم بخاطر دوست، همکار و استاد خوبی که بهم داد و از پژمان بخاطر تمام چیزهایی که بهم یاد داد یک عمر سپاسگزارم.

گرچه شرکت داره روند خودشو پی میگیره اما فعلا متاسفانه نمیتونه خودشو با تغییر شرایط من وقف بده، من دیگه باید کاملا مستقل شم و این احتیاج به حقوق بالایی داره که تو شهرستان ما فعلا برای تخصص من وجود نداره!

و اما در حوضه غیر کاری توی کلاس سه تار و زبان ترکی استانبولی شرکت کردم و یه دانش اولیه تو این زمینه ها بدست آوردم، سعی کردم به همه چی بیشتر دقت کنم و راجع به مسائل اطرافم به یه نتیجه ای برسم، مثل:

پایان شب سیه، سفید است؟

وقتی همه بی تفاوت میشویم

 

اما راجع به سالی که پیش روست:

آقای شریعتی تو یکی از جملات زیباش میگه :

“نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد”

کافی نبود! راضی نیستم!‌ میخوام بیشتر بفهممو بیشتر بخونمو بیشتر ببینم! میخوام کاملا مستقل بشمو خوب پول در بیارم. تلوزیونو از اینی که هست کمتر کنمو بیشتر ورزش کنم و بیشترو بیشتر با مردم مختلفو افکارشون آشنا بشم.

همه چیو تندتر،بهتر،منظمتر و با دقت بیشتر انجام بدم.

و در نهایت جاهای بیشتریو ببینمو بیشتر از زندگی لذت ببرم :)

مسلما رسیدن به اینا محتاج به برنامه ریزی و سخت کوشی بیشتریه و اینهایی که نوشتم شاید بیشتر برنامه آینده زندگیم باشه تا سال بعد! اما معلوم نبودن وضعیت خدمت سربازیم و کارم، برنامه ریزی دقیقو تقریبا ناممکن میکنه پس بنا به شرایط و اهداف کلی باید عمل کرد ;)

 

 و میرسیم به آروزوی اول سال:

پروردگارا
به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغیر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم ان مطابق میل من رفتار کنند

 

سال نوی همگی مبارک :) با آرزوی بهترین ها برای همتون ;)

وقتی همه بی تفاوت میشویم

چند وقت پیش کتابی میخوندم به اسم دموکراسی یا دموقراضه، توش یه جایی یه جمله ای داشت که قلبمو درد آورد، منو یاد خودمون انداخت، بدجور!

“مردم عادت میکنن”

مدتیه برای انجام یه سری کارها مجبورم بازم بینه ادارات و موسسات دولتی رفتو آمد کنم و اون استهلاکو اتلاف وقت همیشگیو نا هماهنگیو تحمل کنم.
همش دارم فکر میکنم چی کار میشه کرد؟

 

نگاه میکنم میبینم مثلا طرح “پلیس + ۱۰″  خیلی تونسته تو جای خودش شرایطو بهتر کنه، یه تجربه موفق.

به کشورهای جهان اول فکر میکنم که توشون این امور روزمره اداری چه طوری مدیریت میشن؟

به این همه جون بیکاری که اطرافم هستن و میشه برای درست کردن این اوضاع بسیجشون کرد فکر میکنم.

تو این بین بعضی خاطراتم برام یاد آوری میشه:

 

یادم میاد برای انجمن های دانشگاه یه پرتال کامل نوشته بودم و هاستو دامینشم خودم تامین کرده بودم، رییس دانشگاه تاییدش کرد و پاس داد مسيول پژوهش اونم برگشت گفت : “آقای احمدیان شما فیس بوک۲ نوشتی؟ این دانشجوها هنوز فرهنگشو  ندارن! باید چند نسل بگذره!!!” حالا من هر چی گفتم بابا از کجا معلوم چند نسل بعد هم همین حرفو نزنن؟ مثلا ما توی محیط دانشگاهی هستیماااا. اون همه زحمتو دوندگی هیچی شد.

 

یادم میاد برای گرفتن یه گواهی اشتغال به تحصیل ساده سه روز رفتمو امدم، یه روز ساعت ۱۲ رفتم مسيولش نبود، گفتم خب لابد دم ظهرا نیس، یه روز ساعت ۱۰ رفتم نبود! آخر روز سوم رفتم از یکی از مدیر گروههای دانشکده انسانی گواهی اشتغالمو گرفتم! بعد رفتم پیش رییس دانشکدمون جریانو تعریف کردم و گفتم اگه اجازه بدین با هزینه خودم یه سیستم تحت وب بنویسم که این کارو آسون کنه؟ گفت نرم افزار های ما از تهران میاد و ما اجازه استفاده از چیز دیگه ایو نداریم!!!!

 

یادم میاد تو جلسه معارفه ورودی های ما بود که مسيولا داشتن تعریف میکردن که دانشگاه چه قد امکانات داره و باید استفاده کنید که من جوش آوردم و دستمو بردم بالا گفتم میشه ما هم صحبت کنیم؟ که بعد از یه کشو قوس تشویق سالن رفتم پشت تریبون گفتم که کتابخونه کاملتون یه کتاب راجع به ربوتیک داره که دست منه! انجمن کامپیوترتون اسا نیستن که من برم توش ثبت نام کنم، گروه ربوتیکتون هم همون اوضاع رو داره و …. و در نهایت گفتم بنظرم این دانشگاه امکانات داره اما مدیریت نداره. وقتی که سر جام نشستم پشت سریم گفت اگه جای تو بودم این ترمو مرخصی میگرفتم!!!

 

یادم میاد مسيول انجمن شده بودم ولی کار بزرگ خاص انجام نشد، به این نتیجه رسیدم نه مشکل مسيولا نیستن مشکل دانشجوها هستن.

 

یادم میاد گروه کاربران لینوکس استان زنجانو درست کردیم و بعد سه سال هر چی تلاش کردیم از شخص محور بودن در بیادو  بر پایه جمع بشه و همه راجبش احساس مسيولیت کنن نشد که نشد!

 

یادم میاد سر اولین رادیوی اینترنتی لینوکس کارای ایران یا همون  linuxfm تقریبا همون بلای زنجان لاگ امد.

 

یادم میاد دفعه اول برای گرفتن ADSL چه قد تلاش کردمو آخرم مخابرات خط پرگنو مستقیم نکردو من رفتم صد متر سیم خریدمو با پریدن از چند تا پشت بوم یه خط از مغازمون وصل کردم.

 

یادم میاد برای نیروی پروژه ای پشتیان سایت یه اداره دولتی رفتم مصاحبه، از نظر فنی خوششون امد که یکیشون برگشت گفت فقط از دفعه های بعد که میای بولیز آستین کوتاه نپوش! پرسیدم که بهتر نیست هر کسی خودش باشه؟ و جواب داد بلاخره هر جایی رسمی داره و چند روز بعد اطلاع دادن رد صلاحیت شدم.

 

یادم میاد برای شلوغ بودن بیش از حد اتوبوس های مسیر دانشگاه تماس گرفتم اتوبوس رانی و بعد از کلی بحث و ثابت کردن اینکه یا تعداد اتوبوس ها کافی نیس و یا همینایی که هستن آن تایم نیسن، مسیولش آخر گفت میدونی چیه؟ همینم برای بخش خصوصی صرف نداره!!! کاری نمیشه کرد.

 

یادم میاد روز اول گرونیا وقتی تاکسی از من ۲۰۰۰ تومن خواست زنگ زدم ۱۲۴ که بپرسم، گفت تاکسی به ما ربطی نداره و باید زنگ بزنی تاکسی رانی، همون روز ظهر وقتی رسیدم خونه اخبار ساعت دو کانال یک داشت میگفت در مورد نرخ وسایل نقلیه عمومی هم به ۱۲۴ زنگ بزنید!  :-|

 

یادم میاد مدرس یه دوره برونسپاری شده فنی حرفه ای تو یکی از آموزشگاه های یکی از مسیولاش بودم که ازم خواستن دوره رو زودتر از زمان مصوب تموم کنم، گفتم این کار دزدیه و هر کی این کارو بکنه دزد! یه داستانی شد برای خودش که بیا جمش کن. در نهایت اون دوره با تمام تلاشی که برای گفتن تمام مطالب کردم خیلی زودتر جمع شد و من وقتی یادش میوفتم همیشه شرمنده ام که توی جریانش دخیل بودم، گرچه زور خودمو زدم و بعد اون کدورتی بین طرفین ماجرا پیش امد که باعث فاصله گرفتن من از کل مجموعه فنی حرفه ای شد.

 

و خاطراتی که همینجوری یادم میاد. ما نیاز داریم احساس مسییولیت کنیم، ما نیاز داریم بی تفاوت نباشیم، ما به یه روال نظارتی پایین به بالای درست حسابی نیاز داریم، ما به یه سیستم اتوماسیون قوی نیاز داریم که آدما توش فقط عامل باشن نه مسیول یه چیزی که بهشون قدرت اعمال عقده های درونیو بده، ما نیاز داریم جامعه اطرافمون رو بهتر کنیم تا بتونیم با افتخار زندگی کنیم و سرمونو بالا نگه داریمو لبخند بزنیم.

 

هنوزم امید دارم، به اینکه شاید راهی وجود داشته باشه که ماها بهش نرسیدیم، شاید من اشتباه برداشت کردم، شاید فردا این جامعه اوضاش بهتر بشه، شاید فردا آدمای کمتری بخوان از همدیگه فرار کننو برن خارج، شاید فردا مردم تو هر جا و هر شرایطی خودشونو از لبخندو احترام همدیگه محروم نکنن.

 

و من، هنوز امید دارم

 

چرا گنو/لینوکس را دوست دارم؟

خوب امروز  میخوام راجع به موضوع “چرا گنو/لینوکس را دوست دارم؟”  بنویسم!
مدتیه فروشگاه sito به مدیریت دوست خوبم بهنام توکلی مسابقه ای با همین موضوع راه انداخته و بعضی از دوستانم مطالب  فنی خیلی خوبی در این مورد نوشتن اما امروز من از دریچه دیگه ای به موضوع نگاه میکنم :)

من عاشق رفاقت با افراد با سوادو فعال با تفکرات اجتماعی بالاتر از سطح معمول جامعه هستم و به جرئت میتونم بگم من این خصایص خوب رو تو اکثر افراد جامعه متن باز پیدا کردم.

یادمه اولین باری که مستند انقلاب متن باز به دستم رسید من محو تفکرات افراد و تعاملات انسانی داخلش شده بودم و اینکه بلاخره یه چیز فوق العاده و قابل لمس میدیدم که بر پایه پول و سود مالی ساخته نشده بود!!!
نمیدونم تا حالا چند بار این مستندو نگاه کردم اما هر دفعه که نگاه میکنمش هیجان زده میشم و با خودم میگم “واااااو” ، یا مثلا هر از چند گاهی چشمم به عکس هایی مثل عکس زیر میخوره که پر از انسانیته و قلب آدمو میلرزونه.


آشنایی با همین ایده ها و دیدن طرفدارانشون بود که تو ذهنم ایجاد این جرقه رو کرد که ما هم باید تو شهرمون یه همچین جمعی داشته باشیم و مبلغ یه همچین ایده های انسانی ای باشیم و این شد که ۳ سال پیش یعنی دقیقا ۱۵ تیرماه سال ۱۳۸۸ با کمک دوستان، گروه کاربران لینوکس زنجان رو تاسیس کردم.
تو این مدت کارهای مختلفی انجام دادیم، از برگزاری همایش های آشنایی با لینوکس تو دانشگاه ها و آموزشگاه ها تا کلاس های دور همیِ یاد گرفتن یه چیز مربوط به لینوکس ، الان که بهشون نگاه میکنم میبینم حداقل باعث شد بچه های ثابت زنجان لاگ از جمله خودم از یه طرفدار به یه کاربر واقعی و حتی مبلغ قابل قبولی برای لینوکس تبدیل بشیم :)
حتی پس از مدتی با پروژه های Linuxfm و Zconf که خاستگاهشون برو بچه های زنجان لاگ بود و با حمایت بی دریغ بچه های بسیار خوب جامعه متن باز کشور مواجه شدن، کارهایی در سطح کشور برای تبلیغ و گسترش گنو / لینوکس انجام دادیم.
حالا که بهش فکر میکنم میبینم بهترین قسمت این چهار و پنج سال زندگی داشنجویی اخیر من، همین فعالیت ها و رفاقت هایی بوده که حول جامعه متن باز ایران شکل گرفته و امید دارم هر روز هم بیشتر بشه :)

تو این بین تونستم با ابزارهای کاملا آزاد و فوق العاده ای که گنو / لینوکس در اختیار من میزاره کارای جالبی رو انجام بدم ،مثل:

دیلماج، مترجم فارسی تحت خط فرمان!!!
نرم افزار مدیریت پروژه های وب
Unity-Dilmaj مترجم تحت Dash اوبونتو !
آیلین، بیس طراحی وب سایت

درسته همش از فعالیت های داوطلبانه و انسانی صحبت کردم اما اگر بخوام روراست باشم تا همین الانش به خاطر تمام ارتباطات و شناخت هایی که حول این موضوع پیدا کردم فرصت های شغلی خوبی متناسب با شرایطم  تا الان داشتم! پس خیلی راحت میتونم بگم گنو / لینوکس برای من سود مالی هم داشته و از همه جوانب بهم خیر رسونده.

در نهایت باید بگم من گنو / لینوکس رو دوست دارم به خاطر تمام رفاقت های با ارزش و آدم های فوق العاده ای که اطرافش هست و این بی شک ارتباط مستقیمی داره با هسته بسیار قوی و فلسفه انسانی و بسیار محکم گنو / لینوکس که باعث شده تا چنین افرادی دورش جمع شن و سعی کنن به هر طریقی ازش حمایت کنن.

پایان شب سیه، سفید است؟

بعد دانشگاه جای خالیه خیلی چیزا پر رنگ تر شد.

مثلا روال فرمالیته دیگه ای مثل دانشگاه یا مدرسه یا آموزشگاه های فنی حرفی ای در کار نیس که هی به خودت بگی این روالو که طی کردم اوضام بهتر میشه و فرصت ها جدیدی برام ایجاد میشه!!!

از طرفی به دوستان اطرافت که نگاه میکنی تا چهار – پنج سال بزرگتر از خودت هم نمیبینی کسی به سرو سامانی رسیده باشه!

از اون ور هر روز  و هر روز چیزهای مختلف گرونو گرونتر میشه، حالا هی مسئولای مرتبط بگن نه نمیشه! تو واقعیت ماجرا چیز دیگه ایه.

با دوستان که صحبت میکنی نا امیدی موج میزنه! اونایی که کار ندارن از بی کاری مینالنو اوناییم که کار دارن از دست مزدهای کمو حقوق دادنای نامنظمو شرایط کاری سخت مینالن.

در کل بارقه های امید لااقل برای من و دوستانم اینروزا خیلی ناپیدا شده و این بده. چون انسان به امید زندستو فعالیت میکنه.

امشب یکی از دوستانم باهام تماس گرفتو پرسید فلانی از زندگی چی میخوای؟ و این بهانه ای شد برای نوشتن این مطلب.

دوستی میگفت رسیدن به آرامش هدف زندگیم همه ماست! حالا این آرامش برای یکی که سطح انتظاراتش از زندگی پایینه با حقوق چهاصد هزار تومنی ایجاد میشه  و برای یکی دیگه با در آمد  صد ملیون تومنی و برای دیگری حتی با داشتن منابع سرشار مالی دور از دسترسه!!!

موضوع اینجاست که بنظرم باید حقایت تلخو شرایط زمانمو درک کنیمو با وجود هجمه های گاه بی گاه احساس نا امیدی به فعالیت هامون و جلو رفتن هامون ادامه بدیم. چراکه ادامه دادن تنها امید ما برای رسیدن به هدف زندگیمونه.

باید ایمان بیاریم که در صورتی میتونیم درآمد خوبی داشته باشیم که در کاری متخصص و شناخته شده باشیم، اگر بین دو راهی دانشگاه و کار هستیم، اگر بین دو راهی کار دلخواهو کار اجباری هستیم، اگر بین بیگاریو بی کاری گیر کردیم به ندای قلبمون گوش بدیمو کاریو که دوست داریم شروع کنیم و تمام تلاشمونو بکنیم که در اون کار متخصص بشیم.

البته که مشاور خوب همیشه نقش خودشو داره، مشاور میتونه پدر دلسوز، دوستی آگاه و یا یک مشاور متخصص باشه. شخصا همیشه پستهای آقای مهرانی رو به عنوان یه مشاور دنبال میکنم و ازشون درس میگیرم و سعادت دوستی و همکاری با چند انسان باشعور رو دارم :)

از طرفی ماها اکثرا تو بین روال زندگی یواش یواش تبدیل میشیم به آدم های تک بعدی و یادمون میره که ماها کار میکنیم تا خوب زندگی کنیم و نه اینکه زندگی میکنیم تا خوب کار کنیم! باید هر روز با انجام دادن فعالیت هایی که دوست داریم از اینکه انروز زنده هستیمو زندگی میکنیم لذت ببریم.

اکثر ماها که شرایط کاری خوبی نداریم هر روزمونو به این بهانه که حالا فلان کارم بکنم و یا چند ماه بگزره تا کارام رو روال بیوفته کل وقتمونو تو محیط کاری سپری میکنیم البته که یواش یواش روحمون خسته میشه و به ما یاد آوری میکنه که این تفکر اشتباهِ!

دسته دیگه ای هم که کار های دفتریو اداری دارن هم با همین موضوع درگیرن و هی به خودشون میگن بازنشسته میشم کار مورد علاقمو انجام میدم و یا مثلا پسرمو دوماد کنم بعد به خودم میرسمو از این چیزا!!!

واقعیت اینه که این شب سیاه اینقدر میتونه طولانی بشه که ما صبحشو نبینیم و بنظرم راهی که ما رو به صبح میرسونه فقط پشت کارو خود شناسیه!

خود شناسی به این معنا که علایقمونو بشناسیم، قلق کار کردنمونو کتاب خوندنمونو لذت بردنمونو بدست بیاریمو با توجه به اینا رو اهدافمون تمرکز کنیم.

اون موقست که میتونیم امید داشته باشیم شاید در بر داشتن قدم بعدی زندگیمون، به اون آرامش برسیم :)

البته که اینا تماما برداشتهای شخصی من بود و احتمال اشتباه بودن تک تک قسمتاش هست ولی اینو فهمیدم لازم نیس از اول ماجرا همه چیز درست باشه، بلکه کافی ما در طول مسیر راهمونو تصحیح کنیم ;)

 

پایان یک دوره

الان که دارم این نوشته را مینویسم پادکست فصل دیگر از ایریکس عزیز که تو کافه رادیو منتشر شده بود داره پخش میشه و اولین سحر گاه ماه رمضان امساله.

مدتی بود میخواستم در مورد اتمام دوره دانشگاه بنویسم، البته که هنوز یه سری خورده کارها مونده ولی بی شک یه فصل دیگه هم در زندگی من تموم شد، فصل دانشجویی.

کلشو مثبت فرض میکنم گرچه آنچه در اونجا به من آموزش داده شد تعثیر زیادی در توانایی های فنی کاریم نداشت ولی میتونم بگم توی اون دوره توانایی های اجتماعیم ارتقاع پیدا کرد.

 

اگه روزی روزگاری کسی ازم راجع به تحصیل تو دانشگاه آزاد مخصوصا زنجان بپرسه حتما باید یادم باشه بهش بگم سعی کن دانشگاهای خوب بری چون مسلما یه دانشگاه خوب و حرفه ای تورو خیلی بیشتر و بهتر تو رشته دلخواهت میندازه و فرصت ها و ارتباطات  بهتری پیش روت میزاره، البته که خود اون شخص هم نباید مثل من بازی گوش باشه و دوران کنکورو سرسری بگیره.

بگزریم، فعلا که برای ما این نیز گذشت و باید سعی کنم دوره بعدی زندگیمو حرفه ای تر سپری کنم.

گرچه تجربه فعالیت تو انجمن کامپیوتر ، تاسیس زنجان لاگ ، لینوکس  اف ام و وب دولوپر شدنو لینوکسی شدنم در این دوره بود، اما کلا خودمو آدم تک بعدی ای میبینم و حقیقتا دوست دارم از این حالت خارج شم، یه سری ایده دارم اما هنوز نمیدونم چقدشو میتونم اجرا کنم.

در کل امید دارم دوران جدید سازنده تر و سرزنده تر باشم و یادم بمونه که با دیدن دانشجو ها و استادای محل تحصیلم یکی از اهداف زندگیم تاسیس یک انستیتو آموزشی بر پایه فلسفه آزاد / متن باز با خروجی بدرد بخور و اساتید کاریو بروز و الگوی پذیرش دانشجوی هوشمندانه تر شد.

به امید اون روز، اما فعلا باید به جواب این سوالا برسم:

چطور تو کارم حرفه ای بشم؟

چطور تو کارم غرق نشم و زندگی تک بعدی نداشته باشم؟

چطور سر زنده تر باشم؟

و در کل چطور درست زندگی کنم؟

خیلی دوست دارم نظر شما دوستان عزیزمو راجع به سوالای بالا بدونم، شاید که موجب نتیجه گیری بهتر من بشه